از چند هفته پیش جوش وخروشی زیر پوست خانه ما بواسطه عروسی دخترعمه صنم برپا بود. مامانم و سمانه ، خواهرم ساعت ها بحث های مفصلی در مورد تهیه لباس و اینکه چی باید بپوشند و کادو چی ببرند وخیلی چیز های دیگه انجام دادند ؛ این عروسی ویژگی خاصی داشت که آنرا قدری نسبت به عروسی های دیگه که تا حالا رفته بودیم متمایز ترکرده بود و اون مختلط بودن آن و برگزاریش در یک باغ مصفا در خارج از شهر تهران بود.
کم کم پای منم به بحث باز شد البته بر سر اینکه سارا چیکار می خواهد بکند؟ " آیا حاضره مثل عروسی های غیر مختلط ؛ بی حجاب در مراسم شرکت کند؟ " این سئوالی بود که خواهرم سمانه ازمادرم پرسید و منم تا آن وقت دورتر از جمع مشغول تماشای تلویزیون بودم ؛ با یک جواب « نه » وارد صحنه شدم؛ حالا نوبت مادرم بود که با گفتن دخترم هر جور راحتی همون کار را بکن؛ من و خواهرآتیش پاره ام (١) را برای انجام کارهایش ترک کند, در این اثنا سمانه
رو به من کرد و گفت : کی می خوایی این چادرو چاقچورتو کنار بزاری ؟ به خدا جلوی مردم آبرومان میره ، ها ؛ اصلا روت میشه جلوی اون همه آدم آخرین مد ؛ روسری بزاری و لباس بسته بپوشی ؟؟ بهتره اگه اینجوری می خواهی بیایی ؛ بهانه ای بتراشی و نیایی ! منم گفتم : حالا کجا شو دیدی انتظار داری جلوی اون همه آدم های نامحرم فقط با روسری بیام ، نخیر خانمی؛ من حتما میام ، اونم با چادر مشکی و حجاب کامل.
سمانه که جواب من باعث شده بود، که بهش بربخوره ؛ با عصبانیت گفت : سارا بیا دست از این کارات بردار و مثل آدم در مهمانی حاضر شو شاید چند نفر ببیننت و ازت خوششون بیاد و بیان خواستگاریت ، میترشی، ها ! اینو که گفت من یک آن کنترلم را از دست دادم واشک توی چشمام پرشد وبدون اینکه متوجه باشم که چیکار دارم می کنم ناخودآگاه زدم توی صورت خواهر بزرگترم .
سمانه هم که اول قدری از حرکت من شوک شده بود در حالی که با یک دستش صورتشو مالش می داد با دست دیگرش سیلی به محکمی همون که ازمن نوش جان کرده بود، به صورتم زد و گفت: بی شعور... نفهم ؛ بعد هم پریدیم به هم دیگه و شروع کردیم به کشیدن موهای هم. دراین حال دیدم نفر سومی داره ما را جدا می کند و اون سمیه دختر دایمون هست ؛ اینقدر سرگرم بودیم که ورودش به منزلمون را متوجه نشده بودیم . خلاصه پس از کلی صحبت و با وساطت سمیه جان باهم آشتی کردیم و قرار شد زین پس موسی به دین خود و عیسی هم به دین خود باشد.
راستی دختر داییم سمیه تنها دختر محجبه چادری فامیل غیر ازمن هست وهمون شب باهم تصمیم گرفتیم که برای اینکه من درعروسی راحت باشم و هم صحبت مناسبی هم داشته باشم ، اونهم که قصد آمدن به عروسی را نداشت ، حتما بخاطر من بیاید .
و اما شب عروسی خانواده ما مثل همیشه و اینبار بواسطه نا آشنایی با منطقه برگزاری مراسم ، دیرتر به مقصد رسید و ما همگی هول بودیم که سریع خود را به مجلس عروسی که در وسط باغ در حال برگزاری بود برسانیم ، بنابراین سعی می کردیم با قدم های تندتر را برویم.
و اما در آنسوی مهمانی چند جوان مست که از فامیل های شاخ شمشاد آقا داماد بودند و لای درختان مشغول گشت و گذار بودند و مارا هم نمی شناختند؛ با دیدن من و سمیه که چادرمشکی به سر داریم و بدنبال پدر ومادر و خواهرم در حال دویدن هستیم تصور کرده بودند که ما پلیس هستیم وقصد دستگیری آنها را داریم. بواسطه موبایل به دیگر مهمانان خبر داده بودند که چه نشسته اید که نیروی انتظامی عروسی راکشف کرده و قصد دستگیری همه را دارد؛ با انتشار این خبر در عرض چند ثانیه درعروسی غوغایی بپا شد و هرکس به سمتی می گریخت و خانم های لخت مشغول پوشاندن خود بودند و این همزمان شد با رسیدن ما به محل؛ که شوهر عمه ام تا ما را دید گفت : خودتون را گم وگور کنید که پلیس ها به باغ ریخته اند ! سرتون را درد نیاورم برای ساعتی عروسی بهم ریخت و هرکسی بدنبال سوراخی می گشت ؛ تا اینکه پس مدتی متوجه شدند نیروی انتظامی در کار نبوده و آن چند جوان مست بواسطه دیدن دختر دایی عروس و سمیه دختر دایی من، این تصور غلط بهشون دست داده و موجب نگرانی مهمانان شده بودند.
وقتی داستان را فهمیدم و قیافه های بهت زده آن پسرها را که تازه فهمیده بودند که چه گاف بزرگی داده اند و من دختر دایی عروسم، را با آن قیافه های ابله هانه ای که بخود گرفته بودند، دیدم؛ دیگه نتونستم جلوی خودم را از خنده بگیرم ؛ آنقدر خندیدم که دلم درد گرفت ومدت ها نفهمیدم که چادرو روسریم از سرم افتاده و نقش زمین در حال خندیدنم.
بالاخره منم تو عروسی مختلط کشف حجاب شدم !
پی نوشت:
(١) مدتی هست که اخلاق و رفتار سمانه تغییرات جدی کرده وکارهای غیر قابل تحملی انجام میده بطوریکه آستانه تحملمون نسبت به رفتارهای همدیگه بسیار پایین آمده و تقریبا در مورد هرمساله ای کارمون به دعوا و مجادله ای که شایدم توش برخوردی وجود داشته باشد ختم می گردد.